نصف شب است و من همانقدر دلم برای کودکی هایم تنگ شده
همانقدر که سالها قبل این موقع چندین ساعت از خواب های کودکانه ام گذشته بود
دلم برای گچ های نو و تازه ی مدرسه
برای تخته ی سیاه که به روشنی نور بود
برای صدای بوسیدن گچ و تخته
عجیب تنگ شده است
دیگر نمیتوانم همانند کودکی دزد و پلیس بازی کنم به زمین بخورم و کودکانه بخندم
ان روزها تمام دلم برای بزرگ شدنم تنگ بود دوست داشتم صدایم کلفت شود همقد ادم بزرگها شوم
افسوس نمیدانستم بزرگ بودن چه تاوان بزرگی دارد
کوچه های اطراف خانمان پر بود از صدای دیویدنم از چرخ های دوچرخه ام لبریز عشق بود
کاش کمی از خواب های شیرین کودکی ام را برای شب های دراز بزرگسالیم نگه میداشتم
حالا که بامداد برای من تازه اول شب دراز قصه های من است..
ما را در سایت تَخت تنهایی.. دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 138