رفتگری...

خرید بک لینک

لب جدول راه میروم

ساعت از 3 بامداد گذشته و تازه باران بند امده

جاده خیس و پر از برگ پاییزی بود

پیرمردی رفتگر مرا دید و گفت

چه تنهایی

گفتم آری مثل خدا

خندید گفت تنهایی فقط برا خدا خوبه جون

گفتم برای منم خوبه چون لبی دارم بی گناه

دستایی ک تا ابد مال من است.

سایه ای ک برای من است

و شبی ک پر از ارامش

تَخت تنهایی.....

ما را در سایت تَخت تنهایی.. دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 158 تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 1:14

صفحه بندی