
لب جدول راه میروم
ساعت از 3 بامداد گذشته و تازه باران بند امده
جاده خیس و پر از برگ پاییزی بود
پیرمردی رفتگر مرا دید و گفت
چه تنهایی
گفتم آری مثل خدا
خندید گفت تنهایی فقط برا خدا خوبه جون
گفتم برای منم خوبه چون لبی دارم بی گناه
دستایی ک تا ابد مال من است.
سایه ای ک برای من است
و شبی ک پر از ارامش 
تَخت تنهایی.....
ما را در سایت تَخت تنهایی.. دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 158